صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۰۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است چشم پر کار تو کار عالمی را ساخته است حسن مغرور تو عاشق را نمیآرد به چشم ورنه با ذرات، مهر عالم آرا ساخته است نیست مجنون مرا حاجت به صحرایی، که عشق از غبار خاطرم دامان صحرا ساخته است جنگ دارد سازگاری با کمال سرکشی کوه قاف از بیپر و بالی به عنقا ساخته است ما ز پستیهای فطرت خشک بر جا ماندهایم ورنه همت قطره را بسیار دریا ساخته است نه زلیخا پیرهن تنها به بدنامی درید عشق ازین مستورها بسیار رسوا ساخته است میکشیم از آستین افشانی یاران ملال ورنه با گرد یتیمی گوهر ما ساخته است میشود از نامداران زود، هر کس چون عقیق بستر و بالین خود از سنگ خارا ساخته است میکند چشم زلیخا خا بر سر از غبار بوی پیراهن که را تا باز بینا ساخته است؟ میشود گنجینه گوهر به لب واکردنی سینه خود چون صدف هر کس مصفا ساخته است رو متاب از چشم پاک صائب روشن گهر کز نگاهی ذره را خورشید سیما ساخته است