صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست عقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است میبرد خواهی نخواهی دل ز دست مردمان کار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است ساعد او بارها در معرض عرض صفا رعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است در حریم عشق، خواهش ناامیدی بردهد زان تجلی پرتو خود را به طور انداخته است راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسی دوربینیها مرا از کعبه دور انداخته است ابرتر دامن چه باشد، کز حجاب اشک من خویش را طوفان مکرر در تنور انداخته است تیره بختیهای ما از پستی اقبال نیست از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است نه همین در شهر اصفاهان قیامت میکند فکر صائب در همه آفاق شور انداخته است