صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کاسه سر را خطر از مغز پر جوش من است عالمی زین باده سر جوش مدهوش من است شعلهای کز یک شرارش طور صحرا گرد شد سالها شد تا نهان در زیر سرپوش من است موجه من نعل وارون میزند از پیچ و تاب ورنه آن بحر گران لنگر در آغوش من است میکنم از خرقه پشمینه وحشت چون غزال نافه را خون در دل از فقر قباپوش من است با خیال خود ز لذتها قناعت کردهام اعتبارات جهان خواب فراموش من است پشت بر کوه بدخشان است مخمور مرا تا سبوی باده گلرنگ بر دوش من است باده پر زور من آتش عنان افتاده است خشت خم، چون ماه، گردون سیر از جوش من است دشمن آتش زبان را در جگرگاه غرور تیغها خوابیده از لبهای خاموش من است میگذارد ناف از خورشید تابان بر زمین گر فلک بردارد این باری که بر دوش من است لاف تردستی ز روشن گوهران زیبنده نیست ورنه از گرداب، دریا حلقه در گوش من است شمع در فانوس میلرزد ز دست انداز من گر چه در بیرون در چون حلقه آغوش من است نیست از خار سر دیوار، گلشن را گزیر نیش زهرآلود ارباب حسد نوش من است پرده پوشی مجرمان را پرده داری میکند چشم خود از عیب پوشیدن خطاپوش من است میشود در حالت مستی حواسم جمعتر موجه دریای میشیرازه هوش من است سیر و دور هاله من از فلکها برترست گر رود بر آسمان آن مه در آغوش من است صائب از طبع روان آب حیات عالمم تیره بختیهای من نیل بناگوش من است