صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از بلندی مانع گردش شود افلاک را گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را نیست از زخم زبان پروا دل بیباک را میکند آتش عبیر پیرهن خاشاک را عشق فیض صبح بخشد سینههای چاک را چون صدف رزق از گهر باشد دهان پاک را شمع هیهات است پای خویش را روشن کند هست لازم تیره بختی شعله ادراک را تا توان گل در گریبان ریختن از ذکر خیر خار پیراهن مشو آسودگان خاک را عاشقان را نیست از سرگشتگی بر دل غبار ماندگی از گردش خود کی بود افلاک را حاصل طول امل جز حسرت و افسوس نیست موج دایم در کمند آرد خس و خاشاک را کی شود هر خون فاسد مشک در ناف غزال؟ جز به خون عاشقان رنگین مکن فتراک را گوهر مقصود بیریزش نمیآید به دست دیده گریان ز بیبرگی برآرد تاک را جوهر ذاتی است مستغنی ز آرایش، که نیست منت پاکی به دندان گهر مسواک را اشک را میباشد الوان ثمر در چاشنی گریه بیجا نیست در فصل بهاران تاک را جلوه خورشیدتر دست است در ایجاد اشک نیست ممکن سیر دیدن روی آتشناک را از گرستن عقدههای تاک گردد سختتر گریه مستانه نگشاید دل غمناک را اینقدر در سادگیها حسن سنگین دل نبود خط به جوهر ساخت تیغ غمزه بیباک را تا به ترک خود کند ارشاد اهل کیف را ترک باشد اول و آخر ازان تریاک را از رگ ابری چه کم گردد ز بحر بیکنار؟ آستین چون خشک سازد دیده نمناک را؟ کاهلان را میکشد در زیر بار این سنگدل خواب سنگ ره نگردد رهرو چالاک را از زمین گیری برآرد زورمی افتاده را هیچ نخلی زیر دست خود نسازد تاک را ناتوانان را سبکباری بود باد مراد کشتی نوح است هر موجی خس و خاشاک را هر زمینی دارد از دریا رگ ابری نصیب فکر صائب کرد سرسبز این زمین پاک را