شیرفش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرفش . [ ف َ ] (ص مرکب ) شیرمانند. (ناظم الاطباء). شیردیس . (لغت فرس اسدی ). کنایه است از شجاع و دلیر : بیارم یکی لشکر شیرفش برآرم شما را سر از خواب خوش . فردوسی . چنین گفت کاین کودک شیرفش مرا پرورانید باید به کش . فردوسی . بدو گفت کای خسرو شیرفش به مردی مگردان سر خویش کش . فردوسی . سپاهی که دیدند کوپال اوی بر و مغفر و شیرفش یال اوی . فردوسی . برفتند با دست کرده به کش بزرگان اسب افکن و شیرفش . فردوسی . کهار کهانی بدان جایگاه گوی شیرفش با درفشی سیاه . فردوسی . میان اندرون ارفش شیرفش سوی نیو و توپال شد کینه کش . اسدی .