شیرخوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرخوار. [ خوا /خا ] (نف مرکب ) آنکه یا آنچه شیر بیشه را بخورد. آنکه خون شیر را بخورد. آنکه شیر را بکشد : چو روباه شد شیر جنگی چو دید قوی خنجر شیرخوار علی . ناصرخسرو.
شیرخوار. [ خوا / خا ] (نف مرکب ) طفلی که هنوز شیر می خورد. (ناظم الاطباء). رضیع. شیرخواره . شیرخور. کودکی که هنوز از پستان مادر شیر خورد. کودک خرد. (یادداشت مؤلف ). طفلی که شیرخورد. (آنندراج ). رَضِع. (منتهی الارب ) : پس آن پیکر رستم شیرخوار ببردند نزدیک سام سوار. فردوسی . اسیران رومی که آورده اند بسی شیرخوار اندر او بوده اند. فردوسی . ز رنج و ز پروردن شیرخوار ز تیمار وز گردش روزگار. فردوسی . گلستان بهرمان دارد همانا شیرخوارستی لباس کودکان شیرخواره بهرمان باشد. فرخی . خاک پنداری به ماه و مشتری آبستن است مرغ پنداری که هست اندر گلستان شیرخوار. منوچهری . به خوبی ّ چهر و به پاکی ّ تن فروماند از آن شیرخوار انجمن . اسدی . ز هر شاخی یکی میوه برآویخت چو از پستان مادر شیرخواری . ناصرخسرو. آدم به گاهواره ٔ او بود شیرخوار ادریس هم به مکتب او گشت درسخوان . خاقانی . گشت ز پهلوی باد خاک سیه سبزپوش گشت ز پستان ابر دهر خزف شیرخوار. خاقانی . آنکه ترا دیده بود شیرخوار شیر تو زهریش بود ناگوار. نظامی . من که خوردم شکر ز ساغر او شیرخواری بدم برابر او. نظامی . بیاد آرم چو شیر خوشگواران فراموشم مکن چون شیرخواران . نظامی . به گوری چون بری شیر از کنارم که شیرینم نه آخر شیرخوارم . نظامی . ای که وقتی نطفه بودی در شکم وقت دیگر طفل بودی شیرخوار. سعدی . قصر نوشروان کجا ماند به کلبه ٔ پیرزن تخت کیخسرو کجا ماند به مهد شیرخوار. قاآنی . و رجوع به شیرخواره شود. ♦ شیرخوار شدن ؛ شیر خوردن : چو با سرکه سازی مشو شیرخوار که با شیرسرکه بود ناگوار. نظامی . ♦ طفل شیرخوار؛ بچه ٔ خرد که شیر مادر خورد. کودک شیرخوار. (یادداشت مؤلف ) : چون پیر روزه دار برم سجده کو مرا چون طفل شیرخوار عرب طوقدارکرد. خاقانی . رجوع به ترکیب کودک شیرخوار و طفل شیرخواره شود. ♦ کودک شیرخوار؛ بچه ٔ خرد که شیر مادر خورد. (یادداشت مؤلف ) : بدو گفت کاین کودک شیرخوار ز من روزگاری به زنهار دار. فردوسی . ز صندوق وز کودک شیرخوار ز دینار وز گوهر شاهوار. فردوسی . ببستند یک گوهر شاهوار به بازوی آن کودک شیرخوار. فردوسی . رجوع به ترکیب طفل شیرخوار و کودک شیرخواره شود.