شیرخواره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شیرخواره . [ خوا/ خا رَ / رِ ] (نف مرکب ) طفلی که شیر می خورد. (ناظم الاطباء). راضع. ملیج . (منتهی الارب ). رضیع. شیرخوار. شیرخور. رضیعه . صبی . (یادداشت مؤلف ) : یکی شیرخواره خروشنده دید زمین را چو دریای جوشنده دید. فردوسی . پس اندر همی رفت پویان دو مرد که تا آب با شیرخواره چه کرد. فردوسی . گر شیرخواره لاله ٔ سرخ است پس چرا چون شیرخواره بلبل کوهی زند صفیر. منوچهری . برگ بنفشه چون بن ناخن شده کبود در دست شیرخواره به سرمای زمهریر. منوچهری . شیر خور و آنچنان مخور که به آخر زو نشکیبی چو شیرخواره ز پستان . بوحنیفه ٔ اسکافی . پیر کز جنبش ستاره بود گرچه پیر است شیرخواره بود. سنایی . ای سنایی وارهان خود را که نازیبا بود دایه را بر شیرخواره مهر مادر داشتن . سنایی . دارا طفل بود شیرخواره پس پادشاهی بر خمانی که دختر بزرگتر بود قرار گرفت . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٥٤). طفلی است شیرخواره بختش که در لب او ناهید را به هر دم پستان تازه بینی . خاقانی . هر شیرخواره را نرساند به هفت خوان نام سفندیار که ماما برافکند. خاقانی . شیرخواره کی شناسد ذوق لوت مر پری را بوی باشد لوت و پوت . مولوی . رجوع به شیرخوارشود. ♦ طفل شیرخواره ؛ بچه ای که از پستان مادر شیر خورد. کنایه از کودک خرد که نیک و بد امور درک نکند : شیر عشقش چو پنجه بگشاید عقل را طفل شیرخواره کند. عطار. و رجوع به ترکیب کودک شیرخواره در ذیل همین ماده و طفل شیرخوار در ذیل ماده ٔ شیرخوار شود. ♦ کودک شیرخواره ؛ کودک شیرخوار. بچه ٔ خردکه شیر خورد : کودک شیرخواره تا نگریست مادر او به مهر شیر ندارد. ابوسلیک گرگانی . چنین گفت کای مهتر سرفراز ز من کودک شیرخواره مساز. فردوسی . لباس کودکان دارد همانا شیرخوارستی لباس کودکان شیرخواره بهرمان باشد. فرخی . رجوع به ترکیب طفل شیرخواره در ذیل همین ماده ونیز ترکیب کودک شیرخوار در ذیل ماده ٔ شیرخوار شود.