شگرف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش گَ) (ص.)۱ - نیکو، زیبا.<BR>۲- بی - نظیر در خوبی و زیبایی.<BR>۳- عجیب، طُرفه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش گَ) (ص.)۱ - نیکو، زیبا. ۲- بی - نظیر در خوبی و زیبایی. ۳- عجیب، طُرفه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شگرف . [ ش َ / ش ِ گ َ ] (ص ) نادر. کمیاب .(ناظم الاطباء). طرفه . (یادداشت مؤلف ) : چون برآیند از تک دریای ژرف کشف گردد صاحب در شگرف . مولوی . ◄ عجیب . (انجمن آرا) (آنندراج ). شگفت انگیز. عجیب و غریب . (یادداشت مؤلف ) : همه کارهای شگرف آورد چو خشم آورد باد برف آورد. فردوسی . این چه دعوی شگرف است بگوی ای خر پیر که منم شاعر لشکرشکن کشورگیر. سوزنی . از همه آن شگرف تر که به من نظرش بی حجاب دیدستند. خاقانی . نوبر صبح یکدم است اینت شگرف اگر دهی داد دمی که میدهد صبح دمت به نوبری . خاقانی . شه از بازی آن طلسم شگرف گراینده شد سوی دریای ژرف . نظامی . شب شده روز اینت نهاری شگرف گل شده سرد اینت بهاری شگرف . نظامی . پرده شناسان به نوادر شگرف پرده نشینان به وفا در شگرف . نظامی . میل خاطر با او بسیار شد و احوالی شگرف در صحبت او مشاهده می افتاد. (انیس الطالبین ص ١٥). در گریه شدند و احوالی شگرف ظاهر شد. (انیس الطالبین ص ٢٠). ♦ شگرف کاری ؛ عمل شگرف کار. کارهای مهم و عجیب : در لافگه شگرف کاری بنمای بضاعتی که داری . نظامی . ◄ شگفت . (برهان ). تعجب . شگفت . (از ناظم الاطباء). ◄ ستبر. (از فرهنگ خطی ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ جهانگیری ). هنگفت . (ناظم الاطباء). غلیظ. ضخم . ضخیم . (یادداشت مؤلف ). تنومند. بزرگ هیکل . (ناظم الاطباء). سطبر. (برهان ) (فرهنگ اوبهی ). ◄ قوی . (ناظم الاطباء) (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ اوبهی ). بنیرو. توانا. (ناظم الاطباء) : چرا چون نام هر یک پنج حرف است به بردن پنجه ٔ خسرو شگرف است . نظامی . نیم چندان شگرف اندر سواری که آرم پای با شیر شکاری . نظامی . شگرفی چابکی چستی دلیری به مهر آهو، به کینه تندشیری . نظامی . بس بلند و بس شگرف و بس بسیط آب حیوانی ز دریای محیط. مولوی . ◄ سخت . (یادداشت مؤلف ) : به بالای یک نیزه برف آیدت به رخ روزگار شگرف آیدت . فردوسی . ببارید از آن ابر تاریک برف زمین شد پر از برف و بادی شگرف . فردوسی . ◄ مرد دلاور و بهادر. (ناظم الاطباء). ◄ بزرگ . (ناظم الاطباء)(برهان ) (فرهنگ جهانگیری ). عظیم . (انجمن آرا) (آنندراج ). بزرگ در اشیاء. (غیاث ). سخت بزرگ . (یادداشت مؤلف ). مهم . (یادداشت مؤلف ) : اکنون سور است و مردم آید بسیار کار شگرف است و صحن ساخته کاچار. نجیبی (از لغت اسدی ص ١٥٦). خواجه احمد به باغ آمد و کاری شگرف و بزرگ ساخته بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٧). آن دعوت بزرگ هم در این دوشینه ساخته بود و کاری شگرف پیش گرفته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٧). تو گفتی که ابری برآمد شگرف بر آن بی ثمر ژاله بارید و برف . اسدی . به سرما و گرمای سخت شگرف بر آن کوهها میغ بودی و برف . اسدی . خطری بزرگ و کاری شگرف است . (کلیله و دمنه ). حکیم را سخن مدحت تو ناگفتن جنایتی است شگرف و خیانتی است عظیم . سوزنی . بگفت کز همه اتباع من کسی چو تو نیست شگرف کاری پرداختی عظیم عظیم . سوزنی . هرچند کآن عطای موفا شگرف بود دانند کاین ثنای موفر نکوتر است . خاقانی . دردی شگرف دارد دل در غم تو دایم در زلف تو ندانم تا جان چه کار دارد. خاقانی . این واقعه ٔ شگرف را وزنی نمی نهند. (سندبادنامه ص ١٩٨). بلایی عظیم و نازله ای شگرف این ساعت به برکت تو از من مدفوع شده است . (سندبادنامه ص ١٣١). هر جا که خزینه ٔ شگرف است قفلش به کلید این دو حرف است . نظامی . گر آید ز من دستکاری شگرف نیارند با من درین کار حرف . نظامی . ...بعضی اولیا را دریافت و با امام ابوحنیفه مدتی هم صحبت بود و روایات عالی دارد و ریاضات شگرف . (تذکرة الاولیاء عطار). هر بی خبر نشاید این راز را که این را جایی شگرف باید ذوق لقا چشیدن . عطار. زین عصا تا آن عصا فرقی است ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف . مولوی . او همی جستی یکی مار شگرف گرد کوهستان و در ایام برف . مولوی . هم شب و هم ابر و هم باران و برف این سه تاریکی غلط آرد شگرف . مولوی . ♦ شگرف سر ؛ بزرگ سر. که سر کلان دارد. (یادداشت مؤلف ): ملتزم ؛ مرد شگرف سر. (منتهی الارب ). ♦ شگرف مایه ؛ پرمایه . کلان مایه : جودی چنان رفیع ارکان عمان چنان شگرف مایه . فرالاوی . ◄ نیکو. (یادداشت مؤلف ) (ناظم الاطباء) (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ) (غیاث ). خوب . اعلا. بسیار خوب . (ناظم الاطباء) : آن آزاد مرد براستی وی را نیکو فرودآورد و منزل بسزا داد و میزبانی شگرف کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤١). شگرف عاشق و خاقانیم تو نام نهادی ز من چه ننگ رسیدت که نام بازگرفتی . خاقانی . اگر نقش مردم بخوانی شگرف بگوید که مردم چنین است حرف . نظامی . ♦ شگرف گردیدن ؛ نیکو گشتن . درست شدن : ز کوه گران تا به دریای ژرف به آهستگی کار گردد شگرف . نظامی . ♦ شگرف گفتار ؛ خوش سخن . خوش گفتار : خوبرویی شگرف گفتاری که به صورت فرشته آیین است . عطار. ◄ محترم . معتبر. بزرگوار.(ناظم الاطباء). محتشم . (ناظم الاطباء) (فرهنگ خطی ) (برهان ). مرد بزرگوار و صاحب شکوه و حشمت . (ناظم الاطباء). صاحب شکوه و حشمت . با شکوه و حشمت . (برهان ) (از غیاث ). باشکوه . (فرهنگ جهانگیری ). بحشمت . (لغت فرس اسدی ) : در حضور چنان وجود شگرف چون نمانم به جمله من مانم . عطار. ◄ کریم . جوانمرد. سخی . (ناظم الاطباء). ◄ زیبا. (فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء) (برهان ) (غیاث ). جمیل . رعنا. (ناظم الاطباء). لطیف . (ناظم الاطباء) (برهان ). آنکه منتهای زیبایی را دارد. سخت جمیل و زیبا. (از یادداشت مؤلف ). نازنین . محبوب . دوست داشتنی . پسندیده . مطبوع . (ناظم الاطباء) : همه موی اندام او همچو برف ولیکن به رخ سرخ بود و شگرف . فردوسی . کسی که دور بود از چنین شگرف نگار چگونه باشد بر هجرش ای نگار صبور. مسعودسعد. در عهد دولت آل عباس رضی اﷲ عنهم خواجگان شگرف خاستند و حال برامکه خود معروف است . (چهارمقاله ٔ نظامی ). زلف و روی و لبت بنام ایزد همه از یکدگر شگرف ترند. عمادی شهریاری . چون شگرفان ره از گرد سفر خشک دامان شوم ان شأاﷲ. خاقانی . ثنای او به دل ما فرونیاید از آنک عروس سخت شگرف است و حجله نازیبا. خاقانی . چو دیدند آن شگرفان روی شیرین گزیدنداز حسد لبهای زیرین . نظامی . ملک را گوی در چوگان فکندند شگرفان شور در میدان فکندند. نظامی . عروسان ریاحین دست بر روی شگرفان شکوفه شانه در موی . نظامی . گر این صاحب جهان دلداده ٔ توست شکاری بس شگرف افتاده ٔ توست . نظامی . دویدند آن شگرفان سوی شیرین بنات النعش را کردند پروین . نظامی . شب و روز خاقان در آن کرد صرف که شه را دهد پایمزدی شگرف . نظامی . نواساز خنیاگران شگرف . نظامی . بدست آوریدند مردی شگرف که مجموعه ای بود از آن جمله حرف . نظامی . در شگرفان حرکاتیست که آنش خوانند در تو آن هست و دو صد فتنه به آن پیوسته . اوحدی . ◄ صاحب آنندراج ذیل شگرف بیتی از نظامی آورده و گفته که از آن زیرکی و جلدی کردن در کار مفهوم میشود، اما از آن معنی «ناشکیبایی و دست پاچگی » نیز برمی آید. و شاهد کلمه ٔ شگرفی است . رجوع به شگرفی شود. همچنین از بیت کسایی که اسدی و دیگران در معنی محتشم بدان استشهاد جسته اند، معنی بی صبر، جزوع، بی حوصله و ناشکیبا مفهوم میشود نه محتشم و باشکوه . (یادداشت مؤلف ) : از این زمانه ٔ جافی و گردش شب وروز شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف . کسایی . ◄ ملین . (ناظم الاطباء). جوشانیده . مسهل . منضج . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ پزنده ٔ دمبل و ریم آورنده . (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) نیکویی . ◄ حشمت . (فرهنگ خطی ).
مترادف و متضاد واژهدان
باحشمت، باعظمت، بزرگ، عظیم، محتشم خارقالعاده، شگفتآور، عالی، عجیب، فوقالعاده طرفه، کمیاب، نادر