شکوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکوک . [ ش ُ ](ع اِ) ج ِ شَک ّ. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گمانها. شبهه ها. (مقدمه ٔ لغت میر سیدشریف جرجانی ص ٣) : ... و فرونهادن بار امل در مهب شکوک . (کلیله و دمنه ). رجوع به شک شود. ◄ شک . شبهه . تردید. (ناظم الاطباء).
شکوک . [ ] (ص ) عفص . گس . گلوگیر. سلوک . (یادداشت مؤلف ) : سیب ترش اندرسردی به اول درجه دوم است سیب شکوک خشک بود و معده را سره باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هرچه پوست دهان را میساید در وی اثر کند هرگاه چیزی بساید که از بسودن آن آسانی یابد داند که شیرین است و آنچه پوست دهان را فراهم کشد داند که شکوک است، یعنی عفص و آنچه پوست دهان را بگزد داند که ترش است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هرچه ترش است و هرچه شکوک است همه سرد باشد و شکوک را به تازی عفص گویند. (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
شکوک . [ ش َ ] (ع ص ) ماده شتر بسیارموی که فربهی و لاغری آن پیدا نبود. یا آن که پیه کوهان آن معلوم نباشد. ج، شُک ّ. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اشتر که کوهانش پیدا نبود تا فربه هست یا نه . (از مهذب الاسماء).