شکن گیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکن گیر. [ ش ِ ک َ ] (نف مرکب ) مواج . پر از امواج . متلاطم . پر از چین و تاب . (یادداشت مؤلف ) : در او آبگیری به پهنای باغ شناور در آب شکن گیر ماغ . اسدی . زره پوشان دریای شکن گیر به فرق دشمنش پوینده چون تیر. نظامی . شکن گیر گیسویش از مشک ناب زده سایه بر چشمه ٔ آفتاب . نظامی . مکن بازی بدان زلف شکن گیر به من بازی کن امشب دست من گیر. نظامی .