شکن کاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شکن کاری . [ ش ِ ک َ ] (حامص مرکب ) سخن بیهوده و بیمعنی گفتن . (ناظم الاطباء). حرف بی صرفه و محل گفتن . (برهان ). ◄ کارشکنی کردن . (برهان ). ◄ بی آبرو کردن و شرمنده کردن . (ناظم الاطباء). بی عزت کردن . ◄ شکست دادن به طعن . (برهان ). کنایه از شکستن به طعن دیگری را. (انجمن آرا) (آنندراج ) : نه آن ترکم که من تازی ندانم شکن کاری و طنازی ندانم . نظامی . ◄ متهم کردن . (ناظم الاطباء).