شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۵۰ - نای شبان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی تا مگر پیرانه سر از سر بگیرم نوجوانی آری آری نوجوانی میتوان از سرگرفتن گر توان با نوجوانان ریخت طرح زندگانی گرچه دانم آسمان کردت بلای جان ولیکن من به جان خواهم ترا عشقای بلای آسمانی ناله نای دلم گوش سیه چشمان نوازد کاین پریشان موغزالان را بسی کردم شبانی گوش بر زنگ صدای کودکانم تا چه باشد کاروان گم کرده را بانگ درای کاروانی زندگانی گر کسی بیعشق خواهد من نخواهم راستی بیعشق زندان است بر من زندگانی گر حیات جاودان بیعشق باشد مرگ باشد لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودانی شهریارا سیل اشکم را روان میخواهم و بس تا مگر طبعم ز سیل اشکم آموزد روانی