شهرروا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شهرروا. [ ش َهَْ رْ رَ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) سیم و زر رایج و سره را گویند. (برهان قاطع) (از انجمن آرا). زر و سیم رایج و سره . نقیض شهروا. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). زر و سیم که درشهر رایج باشد. (رشیدی ) (از جهانگیری ) : نقره ٔ ما اگرچه شهررواست پیش نقاد رای او شد رد. شرف شفروه ای (از انجمن آرا). تاسکه به نام شمس از لعل زدند آهن ز طلا شهررواتر گشته ست . ظهوری (از آنندراج ). رجوع به شهروا شود.
شهرروا. [ ش َهَ رْ رَ ] (اِخ ) شهرکی است [ به ناحیت کرمان ] بر کرانه ٔ دریا و اندر وی صیادانند. (حدود العالم ).