شقیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شقیق . [ ش َ ] (اِخ ) نام آبی . (ناظم الاطباء). آبی است ازآن ِ بنی اُسیدبن عمروبن تمیم . (از معجم البلدان ). ◄ نام شمشیری . (ناظم الاطباء).
شقیق . [ ش َ ] (اِخ ) ابن سلمه . ابووائل اسدی کوفی . از مخضرمین است که پیامبر(ص ) را درک کرد ولی آن حضرت را ندید و هیچ از وی نشنید. (از منتهی الارب ). رجوع به ابووائل و همچنین عیون الاخبار ج ٢ص ٣٥٦ و صفةالصفوة ج ٣ ص ١٤ و تاریخ گزیده ص ٢٤٦ شود.
شقیق . [ ش َ] (اِخ ) نام قلعه ای بوده در حدود عسقلان که صلاح الدین ایوبی پس از فتح مکه در اواخر قرن ششم هجری آن قلعه را گشود و کوتوال قلعه به حضور وی رسید و با سخنان ظاهرآراسته اظهار بندگی و اطاعت کرد و او را بفریفت .صلاح الدین او را بخشود و دستور خودداری از محاصره ٔ قلعه داد ولی او بعد با ترمیم خرابیها و گرفتن کمک ازدیگران سر از اطاعت باززد و صلاح الدین ناچار از قلعه دست کشید. (از حبیب السیر چ خیام ج ٢ صص ٥٨٩ - ٥٩٠).