شفیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شفیف . [ ش َ ] (ع اِمص، اِ) سوزش و الم سرما. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ خنکی : فلان یجد فی اسنانه شفیفا؛ فلان در دندانهای خود احساس سردی و خنکی میکند. ◄ شدت گرمی آفتاب (از اضداد است ). (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ اندک از هر چیزی . ◄ باران باسرما. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ درد. (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) باد سرد و خنک . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ رقیق و شفاف . (ناظم الاطباء) : لیک چون موج سخن دیدی لطیف بحر آن باشد که هم باشد شفیف . مولوی .
شفیف . [ ش َ ] (ع مص ) مصدر به معنی شَفَف . (از ناظم الاطباء). مصدر به معنی شفوف . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). تنک گردیدن جامه چنانکه پیدا و آشکار شود آنچه در زیر وی است . (از آنندراج ). و رجوع به شفف و شفوف شود. ◄ باد سخت آمدن . (المصادر زوزنی ).