شفة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شفة. [ ش َف ْ / ش ِف ْ ف َ ] (ع مص ) مصدر به معنی شف [ ش َ / ش ِف ف ] .(ناظم الاطباء). افزون شدن . (منتهی الارب ). و رجوع به شف شود. ◄ کم گردیدن (از اضداد است ). (منتهی الارب ). ◄ سود کردن . (منتهی الارب ).
شفة. [ ش َ / ش ِ ف َ ] (ع اِ) لب، و اصل آن شفوة یا شفهة بوده است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). لب . (ناظم الاطباء) (دهار). لب . تثنیه، شفتان و شفتین . ج، شِفاه . (یادداشت مؤلف ) (از مهذب الاسماء).لب، و تقدیراً اصل آن شَفَه ْ است و تاء حذف گردیده است و برای هاء بودن آخر استدلال کرده اند به وجود هاء در جمع آن (شفاه ) و در تصغیر آن (شُفَیْهة) زیرا جمعو تصغیر کلمات را به اصل خود برمیگردانند. و گروهی گفته اند که اصل شفة واو است (شفو) و از اینرو به شفوات جمع بسته اند. و صرفهای گوناگون کلمه را بدان بنیان نهاده اند و گفته اند: «کلمته مشافاة» و آن اشفی است ولی جوهری گفته است که بر درستی این عقیده دلیلی نیست . در نسبت بدان اگر صورت موجود را بپذیریم باید شَفی ّ وگرنه شفوی و شفهی بگوییم . (از اقرب الموارد). ♦ رجل خفیف الشفة ؛ مرد ستیهنده در سؤال . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از مهذب الاسماء). ◄ له فینا شفة حسنة؛ مر او را در میان ما ذکر خیر است . احسن شفة الناس علیک ؛ ذکر خیر تو میان مردمان است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ♦ شفة حسنة ؛ ذکر خیر. (منتهی الارب ) (از مهذب الاسماء). ◄ مدح و ستایش . ج، شَفَوات، شِفاه . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ گاهی به کنایه از شفة سخن را اراده کنند. (از اقرب الموارد). ♦ بنت الشفة، بنت شفة ؛ کنایه است از سخن و کلام و گفتار. (یادداشت مؤلف ). سخن . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ♦ ذات شفة ؛ کلمه . (از اقرب الموارد). ◄ کار.(ناظم الاطباء). ◄ گرداگرد چاه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ کرانه ٔ هر چیزی . (از اقرب الموارد). آبشخوری که آدمیان و بهایم از آن آب بیاشامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ♦ اهل الشفة ؛ آنان که حق دارند خود و چهارپایانشان از آبشخوری آب بیاشامند ولی مزرعه و درخت در شمار اهل الشفة نیست . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
شفه . [ ش َ ف َ/ ف ِ ] (از ع، اِ) شفة. شَفَه ْ. لب : شفه ٔ علیا؛ لب زبرین . شفه ٔ سفلی ؛ لب زیرین . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به شَفَه ْ و شفة شود.