شست گشادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شست گشادن . [ ش َ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از تیراندازی . تیر افکندن . (یادداشت مؤلف ) : تو با شاخ و یالی بیفراز دست به زه کن کمان را و بگشای شست . فردوسی . چو آمدش هنگام بگشاد شست بر گور نر با سرینش ببست . فردوسی . زه و تیر بگرفت شادان به دست چو شد غرقه پیکانش بگشاد شست . فردوسی . در دلم حسرت پیکان تو گردید گره شست بگشای که در سینه نفس تیر شده ست . ظهوری ترشیزی (از آنندراج ).