شریان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ش یا شَ) [ ع. ] (اِ.) سرخ رگ، رگی که خون را از قلب به سایر نقاط بدن میرساند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ش یا شَ) [ ع. ] (اِ.) سرخ رگ، رگی که خون را از قلب به سایر نقاط بدن میرساند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شریان . [ ش َرْ ] (اِخ ) دهی از دهستان چانف بخش بمپور شهرستان ایرانشهر. سکنه ٔ آن ١٠٠ تن است . آب آن از چشمه تأمین می شود. محصول آنجا غلات و خرما. ساکنان از طایفه ٔ مبارکی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
شریان . [ ش َرْ / ش ِرْ ] (اِخ ) نام وادیی است . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
شریان . [ ش ِرْ / ش َرْ ] (ع اِ) رگ جهنده . (از منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). رگ جهنده وآن رگی است که از قلب می روید و جدا می شود. ج، شرائین ؛ عروق ضوارب . (یادداشت مؤلف ) . سرخرگ . (لغات فرهنگستان ). رگ جهنده به پارسی لال رگ گویند. ج، شَرائین، شِریانات . (از ناظم الاطباء). هر رگی جهنده و در آن روح به نسبت خون زیاده می باشد. (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). رگ که از دل روید وجمع آن شرائین است و رگ که از جگر روید ورید است و جمع آن اورده است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ) : زیرا که ولایت چو تنی هست و در آن تن این حاشیه ٔ شاه رگ است و شریان است دستور طبیب است که بشناسد شریان چون با ضربان باشد و چون بی ضربان است . منوچهری . بیرون از این، اندر دست دو رگ دیگر است از رگها که از دل رسته است و آن را شریان گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). شریانش دیده چون رگ بربط نه خون نه حس خار و خسش به دیده ٔ رای اندر آمده . خاقانی . کوزه ٔ فصاد گشت سینه ٔ اوبهر آنک موضع هرمبضع است بر سر شریان او. خاقانی . چشم ما خون دل و خون جگر از بس که ریخت اکحل و شریان ما را دم نخواهی یافتن . خاقانی . دلم مرگ پسر عم سوخت و در جانم زد آن آتش که هیمه اش عرق شریان گشت و دودش روح حیوانی . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤١٥). ♦ شریان بازی ؛ (در آنندراج بی آنکه توضیح داده شود آمده است و در فرهنگهای موجود به معنی و شرح آن دست نیافتیم ) : اطفال کرشمه را به عهدت شریان بازی کرشمه بازی است . طالب آملی (از آنندراج ). ♦ شریان صدغ ؛ شریان صدغ دو باشد یکی از سوی راست و یکی از سوی چپ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رجوع به همان متن شود. ♦ شریان وریدی ؛ از این شریان هوا از ریه به قلب می رسد... و آن کوچکترین شرایین است . (از بحر الجواهر). رجوع به همان متن شود. ♦ شریان یافوخ ؛ شریان که به ملاج یعنی قسمت نرم جلو سر کودک متصل است . این شریان را ببرندو بریدن او به سبب سختی پوست سر دشخوار باشد و بریدن او ماده ٔ آب و سبل و جرب از چشم باز دارد و شقیقه ٔکهن را زایل گرداند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ درختی که از وی کمان سازند. (منتهی الارب ) (از مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). آنچه از درخت نبع در پایان کوه روید آن را شریان خوانند. (منتهی الارب ). درخت راش است . نبع. شوحط. قسمی از عضاة است . (یادداشت مؤلف ). درختی است . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). شجرالقسی . (المنجد) (اقرب الموارد). رجوع به مترادفات کلمه شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
شاهرگ، سرخرگ