شرمگن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرمگن . [ ش َ گ ِ ] (ص مرکب ) مخفف شرمگین . شرمناک . خجل . شرمسار. شرم زده . مستحیی . (یادداشت مؤلف ). شرمگین . (فرهنگ فارسی معین ) : بجان شرمگن نزد شاه آمدند جگر خسته و با گناه آمدند. فردوسی . ◄ باحیا. خجول . محجوب . (یادداشت مؤلف ) : گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی از نکوکاران وز شرمگنان باشی . منوچهری . سعدی نرسد به یار هرگز کاو شرمگن است و یار ساده . سعدی . رجوع به شرمگین شود.