شرمنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرمنده . [ ش َ م َ دَ / دِ ] (ص مرکب ) شرمسار. شرمگین . (فرهنگ فارسی معین ). خجل . (ناظم الاطباء). منفعل . سرافکنده . شرمسار. (مخفف شرم منده - از شرم به معنی حیا، و منده و مند). (یادداشت مؤلف ). اسم فاعل از شرمیدن، اگرچه شرم اسم جامد است مگر آنکه فارسیان گاهی از اسم جامد هم اشتقاق نمایند چنانکه از دیر، دیرنده و بعضی از محققین که بر اشتقاق جامد قایل نیستند نوشته اند که شرمنده به فتح میم است و در اصل شرم منده بوده به قاعده ٔ معروف میم اول را حذف کردند چنانکه در نیمن و سپیدیوبود و های مختفی در آخر برای تشبیه آورند چنانکه درلفظ دندانه و زبانه به معنی مشابه دندان و مشابه زبان، پس شرمنده به فتح میم به معنی شخصی که مشابه و صاحب شرم باشد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : ز خلق خوش تست شرمنده دایم چه مشک طرازی چه بان حجازی . سوزنی . آن بت شوخ دیده کز رخ اوست طیره خورشید و ماه شرمنده . سوزنی . فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد. حافظ. ♦ امثال : اگر پیش همه شرمنده ام پیش دزد روسفیدم . (امثال و حکم دهخدا). طامع همیشه شرمنده است . (امثال و حکم دهخدا). ◄ شوریده و پریشان و مضطرب . ◄ دلگیر. (ناظم الاطباء). ◄ در استعمال متأخرین به معنی ممنون آید. (آنندراج ).