شرمساری بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرمساری بردن . [ ش َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) خجل شدن . (از ناظم الاطباء). خجالت کشیدن . (فرهنگ فارسی معین ) : بضاعت به چندانکه آری بری وگر مفلسی شرمساری بری . سعدی (بوستان ). برست آنکه در وقت طفلی بمرد که پیرانه سر شرمساری نبرد. سعدی (بوستان ). گفت ترسم که پرسندم از آنچه ندانم و شرمساری برم . (گلستان سعدی ). مبادا که فردای قیامت به از توباشد و شرمساری بری . (گلستان سعدی ). خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمسای بیشتر برد. (گلستان سعدی ).رجوع به شرمساری کشیدن شود.