شرم داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرم داشتن . [ ش َ ت َ ] (مص مرکب ) خجالت داشتن . حیا داشتن . (ناظم الاطباء). خزایه . خزی . اختات . اختثاث . (منتهی الارب ). حیا کردن . خجالت کشیدن . خجل گشتن . (یادداشت مؤلف ). تزاؤک . تزایل . خزایت . اتئاب . (منتهی الارب ). استحیاء. (منتهی الارب ) (دهار). استحاء. احتشام . (منتهی الارب ). خمر. (دهار) (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). اصطناء. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). تخفر. (تاج المصادر بیهقی ). طساء. (منتهی الارب ). طناء.(منتهی الارب ). اتیاب . (المصادر زوزنی ) : بتا نخواهم گفتن تمام مدح ترا که شرم دارد خورشید اگر کنم سپری . رودکی . دلیران ایران ندارند شرم نجوشد یکی را به تن خون گرم . فردوسی . نکویی به هر جا چو آید بکار نکویی گزین وز بدی شرم دار. فردوسی . ز گفتارهای چنین شرم دار نزیبد سخن کژ ابر شهریار. فردوسی . همه لشکر از شاه دارند شرم به تیر و کمان بر شود دست نرم . فردوسی . ز بازارگان بستد آن آب گرم بدان تا ندارد جهانجوی شرم . فردوسی . ای با عدوی ما گذرنده ز کوی ما ای ماهروی شرم نداری ز روی ما. منوچهری . هرکس گفتند که شرم ندارید مردی را می کشید به دارو چنین می کنید و گویید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٤). آن طایفه از حسد وی هرکسی سختی کرد و شرم دارم که بگویم بر چه جمله بود.(تاریخ بیهقی ). پس گفت سیرت ما تا این غایت برچه جمله است . شرم مدارید و محابا مکنید و راست می گویید. (تاریخ بیهقی ). و اگر این جوان کارنادیده فسادی خواهدپیوست مگر بدین نامه شرم دارم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٢). چو پیش عاقلان جانت پیاده ست نداری شرم ازین رفتن سواره . ناصرخسرو. شرم نداری همی ازنام زشت بر طمع آنکه شوی خوب حال . ناصرخسرو. من با تو نیم که شرم دارم از فاطمه و شبیر و شبر. ناصرخسرو. گفتم چادر ز روی بازنگیری بکر نه ای شرم داشتن چه مجال است . ناصرخسرو. گرش بنکوهی ندارد شرم و باک ورش بنوازی نیابی زو صواب . ناصرخسرو. همان بهتر که از خود شرم داریم بدین شرم از خدا آزرم داریم . نظامی . گفت شاهنشه که با شه شرم دار پیش من تو نام هر ناکس میار. مولوی . دلم می دهد وقت وقت این نوید که حق شرم دارد ز موی سفید. سعدی (بوستان ). نیاید همی شرمت از خویشتن کزو فارغ و شرم داری زمن . سعدی (بوستان ). چنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت ز بیگانگان است و خویش . سعدی (بوستان ). ما یکدل و تو شرم نداری که برآیی هرلحظه به دستانی و هر روز به خویی . سعدی . تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی گل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتم . سعدی . شرم نداری که از برای جوی سیم دست پیش هر لئیم دراز می کنی . (گلستان سعدی ). از بسیار دعا و زاری بنده همی شرم دارم . (گلستان سعدی ). حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار عملت چیست که مزدش دو جهان می خواهی . حافظ. ◄ خجل شدن . (ناظم الاطباء).