شرفاک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) (اِ.) صدای پا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) (اِ.) صدای پا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرفاک . [ ش َ / ش ِ ] (اِ) شرفالنگ . شرفانگ . هر صدا وآواز آهسته . (از برهان ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ). شلفاک . اسدی به معنی آواز پی، بیت زیر (توانگر به ...) را شاهد آورده و باز به همان بیت در کلمه ٔ شلپوی در همین معنی استشهاد جسته است . (یادداشت مؤلف ). هر آواز را گویند عموماً و آواز پای را خصوصاً، و آن را شرفه و شرفنگ و شرفک نیز گویند. (از آنندراج ) (از انجمن آرا). ◄ آواز پای مردم . (از برهان ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ) (از انجمن آرا). بانگ پی باشد. (لغت فرس اسدی ) : توانگر به نزدیک زن خفته بود زن از خواب شرفاک مردم شنود. ابوشکور بلخی . تا چهره ٔ دل گرفت غم پاک بر طاس فلک فتاد شرفاک ادیب صابر (از آنندراج ). تا که هنگام رفتن اندر راه نبود مور و مار را شرفاک . پادشه در تنعم و دولت دشمنش خوار و خسته و مفلاک . ادیب صابر (از جهانگیری ). پیش خوانش نشنود هرگز کسی شرفاک نان . سنایی .