شرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شرار. [ ] (اِ) زرنیخ مصعد است . (مخزن الادویه ).
شرار. [ ش ِ / ش َ ] (از ع، اِ) مخفف اشرار. ◄ ج ِ شریر بر خلاف قیاس : سحر و ضد سحر را بی اختیار زین دو آموزند نیکان و شرار. مولوی .
شرار. [ ش ِ / ش َ ] (ع اِ) پاره ٔ آتش که برجهد. شرارة، یکی . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). در استعمال فارسیان شرار به معنی آتشپاره ٔ واحد مستعمل است . (از غیاث اللغات ). سرشک آتش . (دهار). ایژک . آییژ. بلک . ابلک ْجرقه . اخگر : گه فروغش بر زمین چون لاله ٔ نعمان شود گه شرارش بر هوا چون دیده ٔ عبهر شود. فرخی . آتشی دارددر دل که همه روز از آن برساند بسوی گنبد افلاک شرار. فرخی . به وقت آن که هوا تفته بُد ز باد سموم هوا چو آتش و گرد اندر او بسان شرار. عنصری . هم با شعاع باشد هم با شرار باشد زینش لباس باشد زانش دثار باشد. منوچهری . چون سه سنگ دیگپایه هقعه بر جوزا کنار چون شرار دیگپایه پیش او خیل پرن . منوچهری . گر ترا درخور بود زان پس چرا ایدون بود کز شرار او شهاب اندر فلک پیدا شود. ناصرخسرو. وگر آتشست اندر ابر بهاری چرا آب نابست بر ما شرارش . ناصرخسرو. اندر دلم آتش که برفروزد از آب دو دیده شرار دارد. مسعودسعد. تیز دولت را بسی شادی نباید کرد زانک هر که بالا زود گیرد زود میرد چون شرار. سنائی . و آن شرارم که بقوت برسم سوی اثیر چون شهاب اختر رخشان شدنم نگذارند. خاقانی . به شرار دل و دود نفسم مانده بر عارض جعد کشنت . خاقانی . آتشی زد غم تو در جانم که شرارش بر آسمان افتاد. خاقانی . مگر زان سنگ و آهن روزگاری به دلگرمی فتد بر من شراری . نظامی . قوت کوهی ز غباری مخواه آتش دیگی ز شراری مخواه . نظامی . آتش صبحی که در این مطبخ است نیم شراری ز تف دوزخ است . نظامی . آهن و سنگ است نفس و بت شرار و آن شرار از آب می گیرد قرار. مولوی . بیم است شرار آه مشتاق کاتش بزند حجاب مستور. سعدی . در این چمن گل بی خار کس نچید آری چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست . حافظ. بیار زان می گلرنگ مشکبو جامی شرار رشک و حسددر دل گلاب انداز. حافظ. گرفتم سهل سوز عشق را اول ندانستم که صد دریای آتش از شراری می شود پیدا. صائب .