شبیه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ) [ ع. ]<BR>۱- (ص.) مثل، مانند.<BR>۲- (اِ.) تعزیه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ) [ ع. ] ۱- (ص.) مثل، مانند. ۲- (اِ.) تعزیه.
خوانی (~. خا) [ ع - فا. ] (حامص.) تعزیه خوانی.
گردان (~. گَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) کارگردان نمایشهای مذهبی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شبیه . [ ش َ ] (ع ص، اِ) همانند. مثل . یقال : «هذا شبیه ذاک »؛ این مانند آن است . (از اقرب الموارد). مانند. (متن اللغة) (منتهی الارب ). نظیر. شبه . همچون . همال . تا. چون . ند. همتا. ج، اشباه : نمتک و بسد نزدیکشان یکی باشد از آن که هر دو به گونه شبیه یکدگرند. قریع.
مترادف و متضاد واژهدان
تالی، جور، عوض، قبیل، قرین، کفو، ماننده، مانسته، مانند، متشابه، متماثل، مثل، مشابه، نظیر، نمونه، هماننده، همانند، همسان تعزیه، نمایش (متضاد: متضاد، مختلف)
فرهنگ طیفی واژهدان
مشابه، مانند، همانند، قابل قیاس مترادف، مرادف، هممعنا، متداعی [معنایی] متحدالشکل، متشابه، متناظر، معادل همتا، همطراز خویشاوند تقریبی، نزدیک مثل سیب نصفشده ماننده، متجانس، همگن
واژگان فارسی سره واژهدان
همگون، همسان، همدیس، همچو، همانند، مانند، سان، چون، به سان