شامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شامی .[ ] (اِخ ) تیره ای است از قبیله ٔ حسنة (احسنة). و آن یکی از قبایل سوریه است . (از معجم قبایل العرب ).
شامی . (ص نسبی ) مرکب از: شام و یای نسبت . منسوب به شام . از مردم شام . (یادداشت مؤلف ) (از ناظم الاطباء). ♦ شامی کباب ؛ رجوع به همین ترکیب در ردیف خود شود. ♦ عبای شامی ؛ عبا که در شام بافند و از آنجا آورند. ♦ کباب شامی ؛ رجوع به شامی کباب شود. ◄ (اِ) قسمی از پارچه ٔ ابریشمی است که بر آن رنگهای مختلف درهم بافته است . گویا وجه تسمیه این است که این قسم پارچه را اول از ملک شام می آوردند. (فرهنگ نظام ). ◄ شام و شامگاه . (از آنندراج ). وقت شام . (غیاث اللغات ). ◄ طعام شب . (ناظم الاطباء). ◄ ثمره ٔ توت را اگر ترش باشد شامی خوانند. (یادداشت مؤلف از نزهة القلوب ).
شامی . (اِخ ) (مولانا...) شاعری از اهل دامغان بود مؤلف مجالس النفایس نویسد: بسیار تحصیل کرد و متداولات را مکرر گذارنید. بعد از آن بطب مشغول شد و اکثر کتب معتبر را دید و در طب توفیقی نیافت . شعر را نیک میگفت . (از مجالس النفایس ص ٦٢، ٢٣٥). از تاریخ تولد و درگذشت او اطلاعی در دست نیست .