شادمان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شادمان شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خوشحال شدن . شاد شدن . ابتهاج : بنظم آرم این نامه را گفت من ازو شادمان شد دل انجمن . فردوسی . شود شادمان دل ز دیدارشان ببینم روانهای بیدارشان . فردوسی . دلم شادمان شد به تیمار اوی بر آنم که هرگز نبینمش روی . فردوسی . هر کس نگه کند به بد و نیک خویشتن آنجا یکی غمین و یکی شادمان شود. سعدی .