شاد شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاد شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) خوشحال شدن . بهجت . بهج . فرح . (ترجمان القرآن ). اعجاب . (منتهی الارب ). ابتهاج . استبهاج . بهج . استبشار. ارتیاح . اجتذال . جَذل . انفراج . استطراب . بَش ّ. بشاشت . تبشش : پری چهره را بچه بد در نهان از آن شاد شد شهریار جهان . فردوسی . کند حلقه در گردن کنگره شود شیر شاد از شکار بره فردوسی . چنان شاد شد زان سخن شهریار که ماه آمدش گفتی اندر کنار. فردوسی . وقت خزان بیاد رزان شد دلم فراخ وقت بهار شاد بسبزه و گیا شدم . ناصرخسرو. روز رخشنده کز و شاد شود مردم از پس انده و رنج شب تار آید. ناصرخسرو. بسته شنودی که جز بوقت گشادش جان و روان عدو ازو بشود شاد. ناصرخسرو. گر چه بسیار دهد شاد نبایدت شدن بعطاهاش که جز عاریتی نیست عطاش . ناصرخسرو.