سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۵۷۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن روی نگر بدان نکویی پرگشته ازو جهان نکویی ای از رخ تو خجل مه وخور دیگر مفزا برآن نکویی این آمدن تو در جهان هست در حق جهانیان نکویی بر روی زمین نمیدهد کس جز دررخ تو نشان نکویی درعهد تو بر زمین چو باران میبارد از آسمان نکویی ازبهر لب تو گفته یاقوت چون لعل بصد زبان نکویی عاشق نبود کسی که ازدل با تو نکند بجان نکویی بر باد مده مرا که گشتست چون آب زتو روان نکویی عاشق بکند بهر چه دارد درکوی تو با سگان نکویی درحق منای نگار میکن چون کرد همی توان نکویی دانی که همی رسد بدرویش ازمال توانگران نکویی از خوان خودای توانگر حسن در حق گدا بنان نکویی میکن که همی کنند مردم با کلب باستخوان نکویی از روی تو میخوهم نشانی ای روی ترا نشان نکویی سیف از سخن تو سودها کرد هرگز نکند زیان نکویی