سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۵۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو قبله دل وجانی چو روی بنمایی بطوع سجده کنندت بتان یغمایی تو آفتابی واین هست حجتی روشن که درتو خیره شود دیده تماشایی بوصف حسن تو لایق نباشد ار گویم بنفشه زلفی وگل روی وسرو بالایی ز روی پرده برانداز تا جهانی را بهار وار بگل سربسر بیارایی چگونه باتو دگر عشق من کمی گیرد که لحظه لحظه تو در حسن میبیفزایی بدست عشق درافگند همچو مرغ بدام کمند عشق تو هر جا دلیست سودایی برآستان تو هستند عاشقان چندان که پای بر سر خود مینهم زبی جایی بلطف بر سر وقت من آ که در طلبت زپا درآمدم وتو بدست مینایی بهجر دور نیم ازتو زآنکه هر نفسم چو فکر در دل ودر دیدهای چو بینایی اگر چه ملک نخواهد شریک، نتوانم که روز وشب غم تو من خورم بتنهایی در آمدن زدر دوست سیف فرغانی میسرت نشود تا زخود برون نایی