سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۵۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل در غم چون تو بیوفایی در بستم و میکشم جفایی عمرت خوانم ازآنکه با کس چون عمر نمیکنی وفایی هرروز بهر کسیت میلی هر لحظه بدیگریت رایی گر نیست دل تو راست باما میزن بدروغ مرحبایی گم گشت و نشان همی نیابم مسکین دل خویش را بجایی در کوی خود ار ببینی اورا از ما برسان بدو دعایی دردل غم غیر تستای دوست در خانه کعبه بوریایی ای مرهم انده تو کرده درد دل ریش را دوایی وی مصقله غم تو داده آیینه روح را صفایی گر سود کند زیان ندارد در کوی تو گه گهی گدایی سیف از غم عشق تو سپر کرد گر تیغ برو کشد قضایی