سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۵۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای که از سیم خام تن داری قامتی همچو نارون داری در قبایی کسی نمیداند که تو در پیرهن چه تن داری تا نگفتی سخن ندانستم که تو شیرین زبان دهن داری تو بدان دام زلف ودانه خال صد گرفتار همچو من داری تو چنین چشم و ابروی فتان بهر آشوب مرد وزن داری زیر هر غمزه یی نمیدانم که چه ترکان تیغ زن داری در همه شهر دل نماند درست تا چنان زلف پر شکن داری زنده در خرقهای درویشان چه شهیدان بیکفن داری در فراق تو سیف فرغانی میکند صبر و خویشتن داری