سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۵۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تویی سلطان ملک حسن و چون من صد گدا داری ترا کی برگ من باشد که چندین بینوا داری وصالت خوان سلطانست، ازو محروم محتاجان زنانش گوشه یی بشکن که بر در صد گدا داری سپاه ماه بشکستی بدان روی و نمیدانی کزین دلهای اشکسته چه لشکر در قفا داری کلاه شاهی خوبان بدست ناز بر سر نه که با این جسم همچون جان دو عالم در قبا داری سزد گر اسم الرحمان شود کرسی فخر او که عرشی از دل عاشق محل استوا داری ز توای دوست تا دیدم همه رنج و بلا دیدم نرفتم گر جفا دیدم، همین باشد وفاداری ز عدل چون تو سلطانی چنین احسان روا نبود کی نی دستم همی گیری نه از من دست واداری بهر چشمی که میخواهی بلطف و قهر یک نوبت نظر کن سوی من گرچه ز درویشان غنا داری پس از چندین دعا نتوان تهی در آستین کردن کف در یوزه ما را چو تو دست عطا داری مرا دی گفت روی تو ز وصافان حسن من سخن از دل تو میگویی که جان آشنا داری بضر و نفع عاشق وار ثابت باش در کویش که گردورت کند از در دری دیگر کجا داری چو باشد سیف فرغانی بر خلق از فراموشان بوقتی کین غزل خوانی مراای دوست یاد آری