سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چنان بوصل تو میلیست خاطر مارا که دل بصحبت یوسف کشد زلیخا را بیابیا که بشب چون چراغ درخوردست بروز شمع جمال تو مجلس مارا ترا بصحبت ماهیچ رغبتی باشد اگر بود بنمک احتیاج حلوا را زخاک درگهت ابرام دور میدارم که آب درنفزاید ز سیل دریا را بوصف حسنت اگر دم نمیزنم شاید که نیست حاجت مشاطه روی زیبا را جفا و ناز بیکبارگی مکن امروز ذخیره کن قدری زین متاع فردا را زلعل خود شکری، من گشاده میگویم، بده وگرنه میان بستهایم یغما را مرا ز لعل تویک بوسه آرزو کردن سزد که عرصه فراخست مر تمنا را زجام عشق تو مستم چنانکه بررویت بوقت بوسه فراموش میکنم جا را بوصل خویشم دی وعده کردهای و امروز چنین غزل زرهی بس بود تقاضا را زبهر تاج وصال تو سیف فرغانی (شب فراق نخواهد دواج دیبا را)