سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای خجل از روی خوبت آفتاب روز من بیتو شبی بیماهتاب آفتاب از دیدن رخسار تو آنچنان خیره که چشم از آفتاب چون مرا در هجر تو شب خواب نیست روز وصلت چون توان دیدن بخواب بر سر کوی تو سودا میپزم با دل پرآتش و چشم پرآب عقل را با عشق تو در سر جنون صبر را از دست تو پا در رکاب خون چکان بر آتش سودای تو آن دل بریان من همچون کباب در سخن زآن لب همی بارد شکر در عرق زآن رو همی ریزد گلاب چشم مخمورت که ما را مست کرد توبه خلقی شکسته چون شراب از هوایی کآید از خاک درت آنچنان جوشد دلم کز آتش آب جز تو از خوبان عالم کس نداشت سرو در پیراهن و مه در نقاب بیخطا گر خون من ریزی رواست ای خطای تو بنزد ما صواب تو طبیب عاشقان باشی، چرا من دهم پیوسته سعدی را جواب سیف فرغانی چو دیدی روی دوست گر بشمشیرت زند رو بر متاب