سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر کسی را حسد آید که ترا مینگرم من نه در روی تو، در صنع خدا مینگرم من از آن توام و هرچه مرا هست تراست روشنست اینکه بچشم تو ترا مینگرم خصم گوید که روا نیست نظر در رویش من اگر هست و اگر نیست روا مینگرم تشنهام نیست شگفت ار طلبم آب حیات دردمندم نه عجب گر بدوا مینگرم نور حسنیست درآن روی، بدان ملتفتم من در آن آینه از بهر صفا مینگرم روی زیبای تو آرام و قرار از من برد من دگرباره در آن روی چرا مینگرم هر طرف مینگرم تا که ببینم رویت چون تو در جان منی من بکجا مینگرم بحیات خودم امید نمیماند هیچ چون بحال خود و انصاف شما مینگرم مدتی شد که بمن روی همی ننمایی عیب بختست نه آن تو چو وامی نگرم سیف فرغانی در غیر نظر چند کنی گل چو دستم ندهد زآن بگیا مینگرم ور میسر نشود دیدن رویت چکنم (می روم وز سر حسرت بقفا مینگرم)