سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من تحفه از دل میکنم نزدیک جانان میبرم ور نیز گوید جان بده من بنده فرمان میبرم چون من گدای هیچ کس جز جان ندارم دست رس معذورم ار پای ملخ نزد سلیمان میبرم من کار عشق دوست را آسان همی پنداشتم بار گران برداشتم افتان و خیزان میبرم گر تیغ بر رویم زند رو برنگردانم ازو با دوست عهدی کردهام لابد بپایان میبرم هرشب بآواز سگان آیم بکوی دلستان آری ببانگ بلبلان ره سوی بستان میبرم آن دوست پای خویشتن در دامن من میکند هرگه که بهر فکر او سر در گریبان میبرم تا زد غمش چوگان خود بر اسب میدانی من من گوی دولت هر زمان از پادشاهان میبرم در حضرت آن دلستان چون سیف فرغانی سخن گوهر بسوی معدن و لولو بعمان میبرم چون سعدی از روی وفا میگویمای کان صفا من دوست میدارم جفا کز دست جانان میبرم