سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قند خجل میشود از لب چون شکرش قوت دل میدهد بوسه جان پرورش زهر غمش میخورم بوک بشیرین لبان کام دلم خوش کند پسته پر شکرش لذت قند ونبات چاشنیی از لبش چشمه آب حیات رشحه لعل ترش از دهنش قند ریخت لعل شکر بار او در قدمش مشک بیخت زلف پریشان سرش دل شده را قوت جان از لب لعل ویست هرکه بهشتی بود آب دهد کوثرش پرده زرخ برگرفت دوش شبم روز کرد معنی خورشید داشت صورت مه پیکرش از کله واز قبا هست برون یار ما یار شما خرگهیست خیمه بود چادرش در بر او دیگری میخورد آب حیات ما چو گدایان کوی نان طلبیم از درش دعوی عشق تو کرد سیف وبتو جان داد گرچه نگوید دروغ هیچ مکن باورش