سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۳۰۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جرعه یی مینخورده از دستش بیخودم کرد نرگس مستش هرکه از جام عشق او میخورد توبه گر سنگ بود بشکستش بکسی مبتلا شدم که نرست مرغ از دام و ماهی از شستش بهمه جای میرود حکمش بهمه کس همی رسد دستش از عنایت مپرس کآن معنی نیست در حق بنده گر هستش هرکه عاشق نشد، بدامن دوست نرسد دست همت پستش سیف از مشک بوی دوست شنید بر گریبان خویشتن بستش