سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رفتی و نام تو ز زبانم نمیرود واندیشه تو از دل و جانم نمیرود گر چه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست الا بدین حدیث زبانم نمیرود تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو از پیش خاطر نگرانم نمیرود گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست کین عذر بیش با همگانم نمیرود خونی روانه کردهام از دیده وین عجب کز حوض قالب آب روانم نمیرود چندان چو سگ بکوی تو در خفتهام که هیچ از خاک درگه تو نشانم نمیرود ذکر لب تو کردهام ای دوست سالها هرگز حلاوتش ز دهانم نمیرود از مشرب وصال خود این جان تشنه را آبی بده که دست بنانم نمیرود دانم یقین که ماه رخی قاتل منست جز بر تو این نگار گمانم نمیرود آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم اینم همی نیاید و آنم نمیرود از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی ناخوانده آید و چو برانم نمیرود