سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۲۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای دل فغان که آن بت چالاک میرود ما در غمیم و یار طربناک میرود خوردی شراب وصل بشادی بسی کنون با زهر غم بسازکه تریاک میرود چون مرغ نیم بسمل وچون صید خون چکان دلهای خلق بسته بفتراک میرود در شاه راه هجر چو عیار بادیه زر برده مرد کشته وبی باک میرود چون شبنم آب دیده من در فراق تو بر گرد مینشیند ودر خاک میرود چون چشم ابر دیده اختر گرفت آب از دود آه من که بر افلاک میرود بر روی روزگار جزو کو رونده یی کو همچو آب دیده من پاک میرود اوآب بود وزآتش شوق این دل حزین بااو دراوفتاد وچو خاشاک میرود چون دوست عزم کرد همی گوی همچو سیف ای دل فغان که آن بت چالاک میرود