سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۸۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عمر بیروی یار چون باشد بوستان بیبهار چون باشد عشق با من چه میکند دانی آتش و مرغزار چون باشد چند گویی که باغمش چونی ملخ و کشتزار چون باشد بار بر سر گرفته ره درپیش رفته در پای خار چون باشد من پیاده کمند در گردن هم ره من سوار چون باشد عالمی در وصال و من محروم عید و من روزه دار چون باشد درچنین کار دورم از دل و صبر هیچ دانی که کار من چون باشد شتری زیر بار در صحرا بگسلد ازقطار چون باشد خود تو دانی که سیف فرغانی دور از روی یار چون باشد