سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این حسن و آن لطافت در حور عین نباشد وین لطف و آن حلاوت در ترک چین نباشد ماهی اگر چه مه را بر روی گل نروید جانی اگر چه جان را صورت چنین نباشد از جان و دل فزونی وز آب و گل برونی کین آب (و) لطف هرگز در ما و طین نباشد ای خدمت تو کردن بهتر ز دین و دنیا آنرا که تو نباشی دنیا و دین نباشد مشتاق وصلتای جان دل در جهان نبندد انگشتری جم را زآهن نگین نباشد چون دامن تو گیرد در پای تو چه ریزد بیچاره یی که جانش در آستین نباشد هان تا گدا نخوانی درویش را اگرچه اندر طریق عشقش دنیا معین نباشد اندر روش نشاید شه را پیاده گفتن گر بر بساط شطرنج اسبی بزین نباشد مرده شناس دل را کز عشق نیست جانی عقرب شمر مگس را کش انگبین نباشد آن کو بعشق میرد اندر لحد نخسبد گور شهید دریا اندر زمین نباشد الا بعشق جانان مسپار سیف دل را کز بهر این امانت جبریل امین نباشد