سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای زروی تو مه و خور را مدد از ازل دوران حسنت تا ابد حسن را از عاشقان باشد کمال پادشاه از لشکری دارد مدد در کتاب ما نمیگنجد حروف درحساب ما نمیآید عدد معنی اسما همه در ذات تو مضمر ستای دوست چون نه در نود کشته عشقت نمیرد در مصاف مرده شوقت نخسبد در لحد صعب باشد در دل شوریده عشق گرم باشد آفتاب اندر اسد آدمی بیعشق تو دل مرده ییست ورفرشته جان خود دروی دمد در ره عشقت براق همتم میزند بر توسن گردون لگد وصف حسنت کی توان گفتن بشعر کسب دولت چون توان کردن بکد خامشی بهتر که نتوانم گرفت خیمه گردون چو خرگه در نمد نفس اسرار ترا نبود امین دزد بر جوهر نباشد معتمد عاشق از چرخ و ز انجم برترست اختر عاشق نیاید در رصد از کلام او خلایق بیخبر وز مقام او ملایک در حسد ترک گفته جان او ملک دو کون محو کرده روح او رسم جسد سیف فرغانی بتو جان تحفه داد تحفه درویش نتوان کرد رد