سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای چو انجم جیش حسنت بیعدد ماه از روی تو میخواهد مدد محرم قرب ترا میقات وصل مجرم بعد ترا شمشیر حد وی الف قدی که بیوصل توم حرف با تشدید هجران یافت مد در حساب حسن تو بیکار شد راست چون دست اشل انگشت عد رفتی و اندوه تو در دل بماند همچونم در خاک و گرد اندر نمد صبر در دل زآتش هجران تو جا نمیگیرد چو آب اندر سبد منکر هجرت عذابی میکند مرده دل را که هست از تن لحد سنگ دل از گازر اندوه تو میخورد چون جامه چرکین لگد آفتابا در فراقت هر نفس صبح شوق از شرق جانم میدمد بیمه رویت که شب روزست ازو آفتاب از سایه ما میرمد سیف فرغانی بعشقت نادرست زین دل خود رای و عقل بیخرد