سیف فرغانی | دیوان اشعار | غزلیات | شماره ۱۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است خفیه در زیر طاق ابرویت بهر آشوبشان کند بیدار هر زمان غمزه سخن گویت استخوانی زدر برون انداز که چو سگ میدویم در کویت بس که بر جان بنده راه زدند حسن دلگیر و عشق دلجویت هر که بیند مرا همی گوید کز پی چیست این تک وپویت سخت سرگشتهای، ندانم سیف که چه چوگان رسید بر گویت ای که رنگی ندیده از رویت دل من جان بداد بر بویت لاله کز رخ شه گلستان است سر بخس درکشید از رویت از پی رنگ و بو بنفشه و مشک خویشتن بستهاند بر مویت