سگال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سگال . [س ِ ] (اِ) اندیشه و فکر. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). خیال و اندیشه . (غیاث ). اندیشه . (جهانگیری ). ♦ بدسگال ؛ بداندیش : تو بیکاری و جان بکار اندر است سر بدسگالت به دار اندر است . فردوسی . ستم باد بر جان او ماه و سال کجا بر تن تو شود بدسگال . فردوسی . نصرت که دهد به بدسگالت هر آنکه برافکند خران را. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٤). شود با بزرگان چنین بدسگال . نظامی . تو نیکو روش باش تا بدسگال بنقص تو گفتن نیابد مجال . سعدی . ♦ جنگ سگال ؛ جنگ طلب : به اقصای جهان از فزع تیغش هر روز همی صلح سگالد دل هر جنگ سگالی . فرخی . ♦ چاره سگال ؛ که مَخلَصی می جوید : چو عاجز شود مرد چاره سگال ز بیچارگی در گریزد بفال . نظامی . ♦ مدیح سگال : مرا برابر احسان او بود دو زبان یکی مدیح سگال و یکی سپاسگزار. اسدی (از رشیدی ). رجوع به سکال شود. ◄ سخن و گفتگو، چه بدسگال بدگو را گویند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). سخن را گویند و بدسگال بدگو آمده . (جهانگیری ). ◄ دشمنی وخصومت . (برهان ) (رشیدی ) (جهانگیری ). رجوع به سکال شود. ◄ (نف ) خواننده و گوینده . (برهان ). گوینده . (رشیدی ).