سگالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سگالیدن . [ س ِ دَ ] (مص ) (از: سگال + یدن، پسوند مصدری ). (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). به معنی سگالش که دشمنی و خصومت کردن . (برهان ) : این مسخره با زن بسگالید و برفتند تا جایگه قاضی با بانگ علا لا. نجیبی . ◄ اندیشه نمودن . (برهان ). اندیشه کردن . (غیاث ). اندیشیدن . (آنندراج ) : اشموئیل بمرد طالوت آهنگ کشتن داود کردو بسگالید که نیمشب برود و داود را بکشد. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). نشست و سگالید از هر دری ببخشید هرکار بر هر سری . دقیقی . بشاهراه نیاز اندرون سفرمسگال که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت . کسایی . چو آمد به لشکرگه خویش باز شبیخون سگالید گردنفراز. فردوسی . همه بد سگالید و با کس نساخت بکژی و نامردمی سر فراخت . فردوسی . کسی کو بود شهریار زمین نه بازی است با او سگالید کین . فردوسی . همه سگالد کز نام تو بلند کند جمال و زینت دنیا و رتبت منبر. فرخی . درسگالیدن آن باشی دایم که کنی کار ویران شده ٔ خلق جهان آبادان . فرخی . چرا از یار بدعشرت سگالی زمدح شاه نیک اختر سگالا. عنصری . بد نسگالد بخلق، به نبود هرگزش آنکه بدی کرد هست عاقبتش برندم . منوچهری . دانی که جهان بر تو همی درد سگالد او درد سگالید و تو درمان نسگالی که زشت از خوب و نیک از بد بدانی بدل کاری سگالی کش تو دانی . (ویس و رامین ). مرا گویند بیهوده چه نالی چرا چندین ز بدمهری سگالی . (ویس و رامین ). و بدانند که پدر چه میسگالید و خدای عزوجل چه خواسته است . (تاریخ بیهقی ). به امید هزار دوست یک دشمن مکن زیرا که آن هزار دوست از نگاه داشتن تو غافل شوند و آن دشمن از بد سگالیدن تو غافل نشود. (قابوسنامه ). مر ترا نیکی سگالد یار تو چون مر او را تو شوی نیکوسگال . ناصرخسرو. آنچه شیر برای تو میسگالد از این معانی که برشمردی ... نیست . (کلیله و دمنه ). قومی که چو روبه بتو بر حیله سگالند پیراسته بادند چو سنجاب و چو قاقم . سوزنی . گردون نسگالد بجز از نیک تو زیرا اندر دل تو نیست بجز نیک سگالی . سوزنی . وگر قیصر سگالد راز زردشت کنم زنده رسوم زند و استا. خاقانی . بر فرزند من چنین عذری سگالیدی و چنین جریمه ارتکاب نمودی . (سندبادنامه ). با خود غزلی همی سگالید گه نوحه نمود و گاه نالید. نظامی . ◄ رای زدن . مشورت کردن : پس این دوتن بیچاره شدند و هیچ چیز نمانده بود ایشان را بسگالیدند و به خانه ٔ عم آمدند و او را از خانه بیرون خواندند و به حیله بکشتند برآنکه میراث او بردارند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). همه کار با مرد دانا سگال برنج تن از پادشاهی منال . فردوسی . سگالیده ام دوش باپنج یار که از تارک او برآرم دمار. فردوسی . گر نهمتی سگالی و اندیشه ای کنی گیتی همان سگالد گردون همان کند. مسعودسعد. پیش از این با مهتران شهرها سگالیده بود که هرکس بجای خویش حبشیان را بکشد. (مجمل التواریخ ). ◄ دعوی کردن : تویی رانده چو از ده روستایی که آن ده را سگالد کدخدایی . (ویس و رامین ). ◄ قصد کردن . (غیاث ). ◄ سخن بد گفتن . (برهان ).