دشمنی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دشمنی کردن . [ دُ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عداوت وخصومت کردن . مکروه داشتن . نفرت نمودن . (ناظم الاطباء). اختصام . امتئار. تبغض . تشارس . تنازع . جهار. خصام .شنان . کشح . کفاح . مجاساة. مجاهرة. محال . معاداة. مضاداة. مکاشحة. مماحلة. (از منتهی الارب ) : گر نه تو ای زودسیر تشنه ٔ خون منی با من دیرینه دوست چندکنی دشمنی . خاقانی . ما با تو دوستی و وفا کم نمی کنیم چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی . سعدی . چه حاجت که با وی کنی دشمنی که او را چنین دشمنی در قفاست . سعدی . دشمنی کردند با من لیک از روی قیاس دوستی باشد که دردم پیش درمان گفته اند. سعدی . با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی ای دوست همچنان دل من مهربان تست . سعدی . روز خفاش است کور، از کوربختی، زآنکه او دشمنی در خفیه با خورشید خاور می کند. سلمان (از آنندراج ). تضاد؛ با یکدیگر دشمنی کردن . (دهار).مَأر؛ دشمنی کردن با گروهی . ممأرة؛ دشمنی کردن بامردم . (از منتهی الارب ).