سکو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(س) (اِ.) چنگک، ابزاری شبیه دست با چهار یا پنج شاخه که به وسیلة آن غله را به هوا میدادند تا دانه از کاه جدا شود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(س) (اِ.) چنگک، ابزاری شبیه دست با چهار یا پنج شاخه که به وسیله آن غله را به هوا میدادند تا دانه از کاه جدا شود.
(سَ کّ) (اِ.) تختگاه، پله مانندی که کنار در خانه یا پای درختان درست کنند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سکو. [ س ِ ] (اِ) چیزی باشدچهارشاخه و پنج شاخه به اندام کف دست و دسته هم داردکه دهقانان غله کوفته شده را بآن بباد دهند تا دانه از کاه جدا شود و آن را در خراسان چارشاخ گویند و در جاهای دیگر چکاد و بواشه و به عربی مذری خوانند. (برهان ) (آنندراج ). چوبی باشد پنج شاخه ٔ دسته دار که بدان خرمن و غله کوفته گردانند و کاه بباد دهند تا دانه از کاه جدا شود و بعضی غله افشان گویند که به هندی چهاچ گویند. (غیاث ). چوبی باشد که آن را سه شاخه و چهارشاخه بسازند و خوشه های کوفته که در خرمن باشد بدان برداشته بر هوا اندازند تا باد خورد و غله از کاه جدا شود. سه شاخه را سکو و چهارشاخه را چهارشاخه و آن را شنه و بواشه نیز گویند. (جهانگیری ) : مردانه من کز این سکو پنجه ریخته خرمن کنم بباد که در جاش آکنند. سوزنی . بر بوی آنکه خرمن جو میدهم بباد هر ساعتی ز پنجه و ساعد کنم سکو. سوزنی .
سکو. [ س َ / س ُک ْ کو ] (اِ) تختگاه است و آن بلندی باشد که در دو طرف در کوچه و میان باغهای و پای درختهای بزرگ سایه دار سازند. (آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
بنگاه، پاخره، تختگاه، صفه پرشگاه مصطبه
واژگان فارسی سره واژهدان
ستاوند